تبليغاتX
کلبه ی محبت

کلبه ی محبت

به نام او که مینگارد در صدور دل خطوط محبت را
من و مامان بودن؟!
به سلام دوستای خوشکل و ناز خودم!

خوبین؟!

این ماه خاطرات زیادی دارم که گلچین بعضیاشونو براتون میذارم!

خب از کدوم شروع کنم؟!راستی طبق معمول شعر و داستان و ... هم داریم!

یعنی دارم!

اول اینیکی!

چند وقت پیش رفتم شال فروشی با مامانم و خواهر بزرگم و خواهر کوچیکم!

فروشنده یه پسرکی بود حدودا 28-29 ساله!

اول خیلی بچه + بود آستیناش پایین موهاش

پایین و فرق کج تقریبا.من که نمیخواستم شال بخرم!

خواهرم انواع و اقسام شالها رو امتحان کرد.

سحر(خواهر کوچولوم)داشت شیطونی میکرد!پسره

 (خیلی سر سبک بود!اه اه اه!)به سحر گفت:

عزیزم اسمت چیه؟!بعد تو چشای من نگاه کرد و گفت:بچه ی شماست؟!

غرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّ!

انقدر حرصم گرفت میخواستم بکوبونمش به دیوار!

آخه انسان بی عقل تو که سر تا پای منو اسکن کردی

یه نگا به ابروهامو و دستام نکردی!

آدم تا چه حد ابله؟!حالا درسته سن بالا میزنم ولی نه

 در این حدی که یه بچه ی 4-5 ساله داشته باشم!

بهم میخوره دانشجو باشم!بعدم که مامانم گفت

 این 15 سالش بیشتر نیست گفت:خانوم شوخی

نکنیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن!وای ماشاا...

 بزنم به تخته!تق تق تق تق تق تق تق...!

تخته ی بیچاره رو شکوند!

-من فکر کردم دختر خانوما متاهلند(تو بیخود کردی فکرکردی!)بعد همین که

کلمه ی آخر از زبونش در اومد آستیناشو داد بالا ی

ه دست تو موهاش کشید و سیخ سیخیش کرد!

خواهرم زد بهم یواش گفت:سپیده فهمید ما مجردیم برا خودش آستین بالا زد!!!

هم حرصم گرفته بود هم خنده م!

---------------------

اینم باز چند وقت پیش تو ایستگاه اتوبوس وایستاده بودم

به یه پسر خپله گفتم:شما نفر آخرید تو صف؟!

-آره!|رفتم اونور پشتش وایستادم نگاهش خشکیده بود رو من!

-ببخشید خانوم ساعت دارین؟!

-نه!|اتوبوس اومد و سوار شدیم اون رفت قسمت مردونه

نشست منم جلوی قسمت زنونه وایستاده بودم

یه بند منو نگاه میکرد!چشم از من بر نمیداشت!

رسیدم سر ایستگاه مورد نظر رفتم جلوی در تا اتوبوس

 نگه داره!یهو دیدم پسره بی هوا پاشد اومد جلو در اتوبوس!

پولشو حساب کرد!تو ایستگاه منتظر بود تا منم

پولمو حساب کنم.من پولمو حساب کردم بقیه شو گذاشتم تو کیف

پولم اومدم برم دیدم راه افتاد!

خونه ی ما هم 50-60 قدم بیشتر تا ایستگاه فاصله نداره!بنابراین

اگه از راه مستقیم میرفتم زود میرسیدم

 این آقا هم خونه مونو پیدا میکرد!خلاف جهت خونه راهمو ادامه دادم!

دیدم داره دنبالم میاد!رفتم دم

 دکه روزنامه فروشی یه آدامس خریدم اونم مثلا داشت روزنامه میخوند!

بعد برگشتم رفتم سمت

خونه که از توی شیشه ی مغازه دیدم که پشت سرم داره میاد!

رسیدم سر یه دو راهی!یه راهش همون

مستقیمه بود یکی دیگه ش هم یه راهی بود که کوچه های

پیچ در پیچ داشت!هر کی میرفت گم میشد!

یه حسی بهم گفت از راه دومیه برم!مسیرو ادامه دادم!

یه خورده سر کوچه وایستاد بعد اومد تو کوچه منم

سریع پیچیدم تو کوچه بغلی که گمم کنه و از اونجا با

حالت دوی آهسته دویدم تا خونه تا نتونه پیدام کنه!

اگه دو قدم نزدیک تر میومد با کیفم میزدم تو سرش مرتیکه ی الدنگ رو!

بر خلاف همیشه ایندفعه اصلا نترسیده بودم!

خدا به یارو رحم کرد!چون مطمئناً اگه چیزی بهم میگفت

ناکارش میکردم!

اینم یه شعر از سهراب سپهری به اسم :

 

سپیده

در دور دست
قویی پریده بی گاه از خواب
شوید غبار نیل ز بال و پر سپید
لبهای جویبار
لبریز موج زمزمه در بستر سپید
در هم دویده سایه و روشن
لغزان میان خرمن دوده
شبتاب می فروزد در آذر سپید
همپای رقص نازک نی زار
مرداب می گشاید چشم تر سپید
خطی ز نور روی سیاهی است
گویی بر آبنوس درخشد زر سپید
دیوار سایه ها شده ویران
دست نگاه درافق دور
کاخی بلند ساخته با مرمر سپید

 

میدونم که خوشتون اومده!

قابلیم نداشت

خوب و اما حکایت!

کوزه ناقص

کوزه گري هر روز صبح از رودخانه با کوزه هايش براي روستا آب مي آورد

وقتي کوزه گر به روستا برمي گشت، دو کوزه همراهش بود که

 يکي از کوزه ها ترکي کوچک داشت و مقداري از آب آن خارج مي شد .

کوزه سالم به خود افتخار مي کرد چون آب را کامل مي رساند اما

کوزه ترک خورده شرمنده بود چرا که او فقط نيمي از کارش را درست انجام مي داد.

کوزه ترک خورده بالاخره نتوانست اين وضع را تحمل کند و به کوزه گر گفت :

 « چرا مرا دور نمی اندازی ؟من با این ترک بدرد نمي خورم »؟

کوزه گر گفت : امروز وقتي داريم به روستا بر مي گرديم ،

 در مسير برگشتمان به گل ها خوب نگاه کن .

کوزه آنها را دید واز قشنگی آنها تعریف کرد وگفت حالا منظورت چیست؟

کوزه گر گفت : ماه هاست که تو به اين گل ها آب مي دهي .

ايرادي که فکر مي کني داري ، روستاي ما را تغيير داده و آن را زيباتر کرده است .

کوزه ترک خورده گفت : پس در تمام اين مدت که احساس بيهودگي مي کردم ،

نقص من کار مهم تري انجام مي داد !

**********************************

 اینم از این!

خب امیدوارم خوشتون اومده باشه!

برا خوارزمی طرح دارم میخوام روش کار کنم!

یه گروهیم!

دعا کنید برنده شیم!

امتحانای نیم ترمم شروع شده!

دوستون دارم!

به خدا میسپارمتون!

مواظب خودتون باشید!

فعلا

یاحق!

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت3:56 بعد از ظهرتوسط سپیده |